تبليغاتX
عشق متعال
سخنان بزرگان عرفان
"بنام دوست"

 

قدم اول این است که نیت بکنی که میخواهی به او برسی.

او هم یک تصویر خیالی نیست خداوند صفاتي دارد از راه صفاتش ميشود به او رسيد.

هو الخير می خواهم به خیر برسم. نیت کنید که به خیر برسید.

هو الجميل مي خواهم به جمال برسم .

هو العليم می خواهم به علم و دانش برسم.

هر كس نيت بكند كه من مي خواهم در اين بتخانه عالم در اين معبد عالم ذنار خدمت ببندم و كار خوب بكنم .

چنين آدمي تنها روي سعادت را خواهد ديد. به محض اينكه اين نيت به ذهن آدم آمد اينكه آدم نيت كرد من مي خواهم كار خوب بكنم اول تمام چيزهاي خوب مي آيد پيش خودش.

اگر تو مي خواهي مردم را شاد بكني و خير و بركت از تو به مردم برسد بايد اين خير و بركتها اول از تو عبور کند.

اگر چهل شبانه روز انسان مراقب خودش باشد و به خودش خوب نگاه بكند و خودش را زیر چشم خودش قرار بدهد میتواند به او برسد.

 کار خوب و بد هم معلوم است. خداوند خودش را به ربانيت و ربوبيت عرض كرد و اين ربوبيت را ما ديديم كه آره اين پروردگار ماست . زيبايي پروردگار ماست زشتي پروردگار ما نيست. راست پروردگار ماست دروغ پروردگار ما نيست هيچ جامعه اي با دروغ پرورش پيدا نمي كند بلکه با راست پرورش پيدا مي كند. پس قدم اول حرکت نیت است.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 12:54  توسط علی   | 

بنام دوست که هر چه از او رسد خیر است و نکوست

پس از گذشت دو سال که از شما دوستان خوبم دور بودم دوباره تصمیم گرفتم بنویسم

خیلی خوشحالم که این آغاز در ماه مبارک رمضان اتفاق میافته و به همه شما این ماه پر برکت را تبریک عرض می کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 11:36  توسط علی   | 

"بنام دوست"

در سكوت بيشتر از سخن حرف است حرف هايي كه نمي توان به ديگران گفت، چون ديگران نمي توانند درك كنند. اي كاش روزي برسد كه سكوت همه عالم را درك كنيم. 

ادگار ليماستر يكي از شاعران عارف آمريكايي است شعري دارد كه ميگويد:

"يك كودك خردسالي از يك سرباز سالخورده اي مي‌پرسد كه چه شد پاي خود را از دست دادي؟ سرباز پير را سكوت فرا مي‌گيرد و خاطرش پريشان مي‌شود زيرا نمي تواند ذهن خود را بر واقعه نبرد گتيز برگ متوقف كند. نمي تواند به او بگويد چه اتفاقي در آن جنگ افتاد. نمي تواند بگويد چطور پايش را از دست داد. نمي تواند بگويد چگونه او را به بيمارستان بردند به او گفتند بايد عمل بشود. بعد گفتند كه پا بايد قطع بشود. نمي تواند بگويد من گريه كردم التماسها كردم گفتم كه مثلاً اگر مي‌شود يك طور عملم كنيد كه پايم قطع نشود، كميسيون گرفتند بالاخره دو روز بعد از بيمارستان آمدم ديدم يك پا ندارم.

سرباز پير را سكوت فرا مي‌گيرد و خاطرش پريشان مي‌شود زيرا نمي تواند ذهن خود را بر واقعه نبرد گتيز برگ آنجا كه پايش را از دست داده متمركز كند. لذا با شوخ طبعي به خود مي‌آيد و مي‌گويد كه خرس آن را خورده."

خيلي حرفها كه ما مي‌زنيم "خرس خورده" است. يك چيزي از ما مي پرسند كه دل ما هزار مطلب در آن است. مي‌گويد بد نيستيم نفسي مي‌آيد و نفسي مي‌رود. يك چيزي مي‌گوييم. اين يعني خرس خورده ،‌ يعني نمي توانم به تو بگويم.

بدين سان سكوتي است در خيلي چيزها.

سكوت پدر پيري كه از ژرفاي هستي اقيانوس تجربيات بي پاياني عبور كرده حالا يك نوجوان با او بحث مي‌كند و پدر نمي تواند با او صحبت كند، نمي تواند به او بگويد كه رابطه تو با من چگونه است. من تو را خيلي دوست دارم. براي او توضيح مي‌دهد كه عزيز من وسط دريا نرو و فرزند خيال مي‌كند او دشمن است. نمي داند كه چقدر او را دوست دارد. نمي داند كه تمام بند بند وجودش مي‌لرزد كه فرزندش نكند غرق بشود و نمي تواند براي او توضيح دهد.

سكوت بيمار محتضري كه چشمش در اطراف اتاق مي‌گردد و دست شما را ناگهان فشار مي‌دهد و هيچ چيز نيز نمي تواند بگويد. مردم مي‌گويند مرده‌ها‌ چرا حرف نمي زنند. چه حرفي بزنند؟ تجربه آنقدر عميق است كه نمي شود گفت. تجربه عبور از اين عالم به عالم ديگر را مي‌تواند مگر بگويد؟ اگر او را در خواب هم ببينيد يك لبخندي به شما مي‌زند و هيچ نمي گويد. ممكن است يك رمزي بگويد خرس خورده‌اي به تو بگويد. اما مرده چه مي‌تواند بگويد از اين تجربه بزرگ.

 

من سكوت اختران آسمان دانم كه چيست

من سكوت عمق بحر بي كران دانم كه چيست

من سكوت دختر محجوب پر احساس را

در حضور مرد محبوب جوان دانم كه چيست

من سكوتي را كه تنها با نواي ساز چنگ

در ميان انجمن گردد بيان دانم كه چيست

هم سكوت جنگل خاموش را پيش از بهار

هم سكوت مرگبار مردگان دانم كه چيست

داستان ماه در بدر و هلال

ماجراي شمس را با اختران دانم كه چيست

اعتراضات ملائك آنچه گفتند آشكار

آنچه در خاطر نهان كردند، دانم كه چيست

آنچه حق آموخت آدم را ز اسماء جلال

آنچه آدم گفت بر فرّشتگان دانم كه چيست

سر آن خاك مبارك پي كه در طوفان نوح

 شد رهايي بخش نوح و نوحيان دانم كه چيست

 آنچه آتش را گلستان كرد بر جان خليل

وانچه گلشن را كند آتشفشان دانم كه چيست

يونس اندر بطن ماهي با خدا دانم چه گفت

رمز آن زندان بي نام و نشان دانم كه چيست

آنچه موسي از جبل بشنيد و بيهوش افتاد

آنچه او را برد اوج آسمان دانم كه چيست

عطسه آدم كه روح القدس در مريم دميد

غصه‌ ها‌تف ز عشق آن جوان دانم كه چيست

گفت محي الدين، حيوان شو اگر خواهي كمال

.مي نگويم هيچ و حشر مردمان دانم كه چيست

قصه نرگس كه شد مخمور چشم مست خويش

آنچه سوسن صبحدم بشنيد از مرغ سحر دانم كه چيست

آنچه را آموخت حافظ از خط زيباي يار

آنچه گفت از جوهر لعل بتان دانم كه چيست

هفت خطم، گر چه خطي مي‌نخوانم غير عشق

هفت خط زيبا، بر جمال شاهدان دانم كه چيست

گر چه طفلم در طريق عشق و ابجد خوان علم

مبدأ و پايان كار عارفان دانم كه چيست

طفل عشقا دعوي باطل مكن خاموش باش

من سكوت طفل عشق بي زبان دانم كه چيست

 

"استاد حسين محي الدين الهي قمشه اي"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:12  توسط علی   |